از هر چمن گلي
8/3/1387 :: 3:22 عصر
سلام. دوستاي گلم. من يه چند هفته ايه که مي رم سر کار واسه همين وقت نکردم به وبلاگم سر بزنم. الانم دلم به شدت گرفته بود که اومدم اينجا.
دلم خيلي گرفته ولي هيچي نمي تونم بگم فقط مي تونم بگم ديگه خسته شدم. ديگه نمي تونم. از خودم ازهمه خسته شدم.خدايا ديگه از پس امتحانات بر نمي يام. بسه. بسه. من که بهت گفتم ظرفيتشو ندارم ، من که گفتم صبر ندارم، من که گفتم غلط کردم. من که گفتم پشيمونم، من که گفتم دستمو بگير. گفتم تنهام نذار. پس چي شد. يعني هميجوري درسته خداجون. نکنه مارو گذاشتي کنار. نکنه شديم جزو مردوديا. آره خداجون؟
مي دانم اندوه مرگ من کسي را در هم نخواهد شکست و باور دارم روز مرگ من شادي بزرگتري از روز ميلادم برايشان به ارمغان خواهد آورد.
وقتي از غربت ايام دلم مي گيرد مرغ اميد من از شدت غم مي ميرد ، دل به روياي خوش خاطره ها مي بندم باز هم خاطره ها دست مرا ميگيرند.
خانه :: کل بازديدها :: :: بازديد امروز :: :: بازديد ديروز :: :: پيوندهاي روزانه:: :: درباره خودم :: :: اوقات شرعي ::
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
RSS

934
2
4
بازخواني يک پرونده [46]
اشک و لبخند [41]
تا ابد عشق تو مرا بس [45]
[آرشيو(4)]
من باران 20 سال دارم. فوق ديپلم مدارک پزشکي.از اينکه وقت گذاشتين و به وبلاگ من سر زدين ممنونم.
:: دوستان من ::
توکاي شهر خاموش
:: لوگوي دوستان من ::
:: اشتراک در خبرنامه ::
نام: | |
ايميل: | |
:: مطالب بايگاني شده ::